خرید بک لینک
اولین جلسه کار با بچه ها *_* خیلی خوب بود ^_^با حال سیر از زندگی به موهام رسیدم، زیباترین پسر شهر شدم(اعتماد به سقف را میشکافد)، رفتم بچه ها رو ببینم...بچه ها فامیلمو پرسیدن، بعد به استاد معلم میگفتن

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: جمعه 27 دی 1398 ساعت: 0:31

یه نفر مشغول نصب آبگرمکن بود ، صدای زنگ در اومد.+ بله؟- برای نصب آبگرمکن اومدم+ O_O من دوباره میام O_Oبا کرک و پر ریخته پرسیدیم این کی بود؟ اون کیه؟"این" یکی از دو نفری بود که میخواست بیاد..طرف بدون ا

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: جمعه 27 دی 1398 ساعت: 0:31

سیر از زندگی میرفتم حالمو خوب کنم(منظورم میم میم ^_^ نیست)میم صاد رو دیدم سرمو بردم جلو و چشمام گرد شددیدم خودشه براحتی سلام علیک کردم..مرده بودم و صدام بم بود..به بمی وویس قبلیم یا حتی بم تر..اونم ۱۵

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: جمعه 27 دی 1398 ساعت: 0:31

باز حالم یجوری شد =( رفتم از سمت خونشون رد شدمسرعتم ۴۰ بود ترمز گرفتم شل کردم کوچه شونو دید بزنمراننده تاکسی میخواست دور بزنهگفت بگاز برو دیگع(واقعا با ع گفت)توجهی نکردمخودشون برای گربه هم ترمز میگیرن

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: جمعه 27 دی 1398 ساعت: 0:31

بعد از n روز بی خرمایی رفتم خرما گرفتم ۱۲ تا همون موقع خوردم، ۵ تا نیم ساعت بعدش، ۵ تا هم نیم ساعت بعد از اون.میگن چرا اینقدر زیاد میخوری؟ روزانه دوتا بسه...نگاه به هیکل لاغرم نکنید من روزانه ۲۰ کیلوم

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: جمعه 27 دی 1398 ساعت: 0:31

قرار بود بچه ها برای مسابقه(امتحان) آماده شنولی آمادگی کامل نداشتم باشون کار کنم، بچه ها هم یخورده بینظم بودن، یجورایی به کار کشیدم -_-اول جلسه خودم برای استاد معلم خوندم ببینم بلدم یا نه،که بعدش برم

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: جمعه 27 دی 1398 ساعت: 0:31

لنگ ظهر بلند شدم صبحونه نخورده رفتم فطائر بخورم..طرف عرب زبان بود،یه ساعت فکر میکردم چطور صحبت کنم؟ با زبون عربی؟ یا زبون اشاره؟رفتم با زبون اشاره بگیرم.گفتم واحد از اینا میخوام..گفت: واحد؟گذاشت بپزه

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: جمعه 27 دی 1398 ساعت: 0:31

از حوالی خونه میم میم ^_^ اینا (با اینکه میدونستم خبری نیست) رد شدم،دور زدم دوباره رد شدم،خواستم برم سمت مدرسه سابق،میرفتم تا حوالی خونه خسرو!! اینا تا اینکه یه آشنا دیدم..حسین بود..رفتم جلو برای سلام

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: جمعه 27 دی 1398 ساعت: 0:31

بدنم سرد شده بود غذاهای سرد بم دادن از پا افتادم.میگم اینا چیه جاش خرما بدید بخورم.خرما و حلوا ارده خوردم بدنم گرم شد بلند شدم برم.- امروز نرو.+ مسئولیت رو که نمیشه همینطوری ول کرد..رفتم بگم امروز یه

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: جمعه 27 دی 1398 ساعت: 0:31

قدم میزدم، میم میم رو دیدم. رفتم نزدیکش دستمو بردم جلو گفتم: سلام. انتظار داشتم با صدای بم و جدی ولی زنده و مهربونش و دست بزرگ و خشکش جواب سلاممو به گرمی بده، ولی بر اساس ..پنگوئن ها پرواز میکنند.. هی

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 7:48

زیباترین پسر شهر پیر شد.صورتمو خلوت میکردم، یه موی سفید حوالی شقیقه راستم دیدم. یه تیکشو بریدم مطمئن شدم سفیده... به خودم رسیدم و رفتم ببینمش، نبود. دور زدم باز رد شدم، ایستگاه صلواتیشون کلا نبود. بچم

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 7:48

با میم صحبت میکردم، صدام بلند بود و زنده(قبل اومدن میم خسته بود و فروصوت)، عین ز گفت: این صداش درنمیومد.. میم رو دیدی حالت خیلی خوبه :) خندیدم(خوبمو ندیدی وقتی میم میم ^_^ رو میبینم *_*)یکی از دلایل ا

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 7:48

از در که رد شدم بچه ها به شکمم حمله کردن یکی یکی هم نه با هم دست بش میزدن تیکه هاشو میشمردن.شکممو سفت کرده بودم حیثیتم به باد نره؛ تمریناتم شل شده و عضلاتم صاف.هیچی نمیگفتم دست از شکمم برنمیداشتن، دیگ

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 7:48

با ۴۰تا سرعت میرفتم، ترمز گرفتم، عقب بلند شد، با نیش باز گفتم: ژووووون.یه پسره از جلوم رد شد رفت. حس کردم شنید O_O ولی خب رفت دیگه...با ۵۰تا ادامه دادم باز ترمز گرفتم به وحشیت قبل نبود...+ به یکی گفتم

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 7:48

از وقتی مدل موهامو عوض کردم خودشیفتگی حادم مزمن شده هی میرم جلو آینه. مدلی هم زدم که سادست ولی بم میاد. ورزشمو هم که ادامه بدم هیکلمم باز میاد رو فرم، دل(چشم) خودمو میبرم. امروز هم وقتی از دنیای اطراف

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 7:48

الان حس میکنم تو رویام *_* حدود دو ساعت از هیجاناتم ^_^ گذشته و ضربان قلبم از ۸۴ رسیده به ۱۲۸ و حالم خوبه. دارم خل میشم الان یکی باشه جمعم کنه به کار و زندگیم برسم. تو خیابون سه بار نزدیک بود تصادف کن

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 7:48

داشتم میرفتم یه گوشه بشینم به کارم برسم، قلبم به تپش افتاد. گفتم چرت نگو ولی یکی چشممو کشید سمت خودش. حس خوبی بود. نگاه کردم، دیدم میم میم ^_^ بود O_O سرمو بردم جلو با چشمهای گرد نگاه کردم، فک کردم تو

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 7:48

صفحه بندی